محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

132

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

شد و اكنون ترا نيز بكشند و من هيچ نتوانم كردن بگو لا إله الَّا الله ، محمّد رسول الله . گفتا من اگر اين سخن توانستمى گفتن خود بدين حرب نيامدمى . گفتا پس بگريز كه من ترا نتوانم فرياد رسيدن . اميّه پير بود و به روى گرهى بود و نتوانست دويدن . گفتا اگر توانستمى رفتن خويشتن را با پسر به تو ندادمى . و اندر اين سخن بودند كه مسلمانان سر به دو نهادند و او را بكشتند . عبد الرّحمن بن عوف بلال را گفت : يا بلال ، خداى تعالى ترا مگيراد بدين كه كردى ، آن زره ها از من بشد و آن اسيران مرا بكشتى ، تا هر كسى اينجا چيزى يافت و من نيافتم . و مردى بود از انصار نام او [ معاذ بن ] عمرو بن جموح . چون پيغمبر عليه السّلام ايدون گفت كه بجوييد بو جهل را [ 184 a ] نگريزد و از دست شما نشود . و اندر ميان كشتگان طلب كنيد كه او مردى مكّار است نبايد كه بجهد ، و اگر زنده بيابيد پيش من آريد ، و اگر كشته است همچنين . چون مسلمانان به طلب كافران رفتند ، اين [ معاذ بن ] عمرو بن جموح را هيچ همّت نبود مگر آنكه بو جهل را طلب كند . پس همى گشت تا او را بيافت به لشكرگاه كافران بر اسبى تازى ايستاده با پسرش عكرمه . و همه لشكر هزيمت شده بودند . [ معاذ بن ] عمرو بن جموح بو جهل را شمشيرى بزد بر دست راست و دستش بينداخت ، و بو جهل از آن اسب در افتاد . و عكرمه پسر بو جهل فراز آمد و [ معاذ بن ] عمرو بن جموح را شمشيرى بزد بر دست و دستش بينداخت . [ معاذ بن ] عمرو از آنجا رهايى يافت . به قولى ديگر گويند بو جهل را پاى بيفتاده بود و از اسب در افتاد . و اين [ معاذ بن ] عمرو بن جموح با يك دست تا به روزگار خلافت عثمان بزيست . و عكرمه پسر بو جهل بر سر پدر ايستاده بود و بر نگشت . مردى ديگر از انصار آنجا بگذشت ، نام او معوّذ بن عفرا ، و بو جهل را ديد نشسته و پاى بريده ، و خون از وى همى دويد . شمشيرى بر كتف گاه او زد و طعنش به شكم فرو شد و بو جهل بيفتاد و به خاك اندر همى گشت . و پس عكرمه پسر بو جهل فراز آمد و معوّذ را شمشيرى بزد و بكشت ، و از پدر نوميد شد و برگشت . و عبد الله بن مسعود از ميان مسلمانان ضعيفتر بود ، گفتا من كارى بكنم به ميان